سفارش تبلیغ
صبا ویژن



روز "خواهر" -

   

صدای گریه نوزاد دل مهربان مادر را آتش می زد، هر چه نوازش کرد،لالایی خواند،قربان صرقه رفت،نوزادش آرام نشد.مضطر شده بود،طاقت اشک های دختر کوچکش را نداشت،بی فرار نزد علی رفت.

-علی جان!زینب آرام نمی گیرد!

"علی" زینب ش را در آغوش گرفت.لبخند زد تا شاید کودک ش به لبخند پدرانه ی او آرام شود. کودک نگاهی به چهره ی نورانی پدر کرد،خواست آرام گیرد اما... اما هنوز به آنچه می خواست نرسیده بود،گریه تنها راه رسیدن به "او" بود....آرام نشد،بی فراری اش افزون گشت.

"حسن" با چشم های نگران خواهر کوچک ش را می نگریست،می خواست خواهرش را در آغوش بگیرد تا شاید آرام شود اما به حرمت پدر لب دوخته بود تا صدای قلبش شنیده نشود. پدر که بی تابی برادر را دریافته بود "خواهر" را به وی سپرد. حسن صورت به صورت خواهر گذاشت، دست هایش را نوازش کرد. "خواهر" کمی آرام شد اما اندکی بعد دوباره این گریه بود که قلب همه را نا آرام کرد...آخر چه چیز این دختر آسمانی را اینچنین بی قرار کرده بود؟

"حسین" که دیگر طاقت گریه های خواهر را نداشت زینب را از آغوش برادر گرفت. چشم در چشمان "خواهر " دوخت،دست بر فلب کوچک "خواهر" گذاشت...و این بار این سکوت بود که فضای پر از گریه ی خانه را آرام کرد،آغوش حسین تکیه گاه امن"خواهر" بود...

زینب دیگر دلیلی برای بی تابی نداشت،او به دریای بی کران آرامش رسیده بود.حسین همه چیز زینب بود و زینب "خواهر" حسین...



نویسنده » پیوندی » ساعت 2:49 عصر روز پنج شنبه 89 بهمن 14